غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
44
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
بابر مظفر و منصور از يورش بلخ بازگشته در باغ سفيد نزول اجلال فرمود اويس همچنان در مقام عصيان و طغيان بود و اصلا از مرتبهء نخوت و سركشى تنزل ننمود و چون آن حصار در متانت با قلعهء سپهردوار لاف همسرى مىزند و در آنوقت بذخاير بسيار و اسلحه بيشمار مشحون بود ميرزا بابر را اشتغال بمحاصره و محاربه مناسب ننمود و راى جهانگشاى بر حل آنواقعه مشگل گماشته يكى از محرمانرا نزد اويس فرستاد و پيغام داد كه تو قدم از حصار بيرون منه كه من بدانجا خواهم آمد آنگاه آن پادشاه جمجاه شبى به شهر تشريف آورد و جمعى از اهل ساز و آواز را بقلعه فرستاده فرمود كه ما نيز متعاقب ميرسيم و طايفه از اصحاب جلادت را نيز از عقب روان ساخت و غلغله در قلعه افتاد كه حضرت ميرزا رسيد و اويس تا بدهليز حصار باستقبال آمده از بهادران بابرى شيخ منصورنامى در وى آويخت و اويس بيك زخم خنجر او را هلاك ساخته دلاوران ديگر خود را باويس رسانيدند و بضربات پىدرپى روح خبيثشرا بدوزخ روان گردانيدند بعد از دو سه روز برادر اويس يوسف شاه و مراد تركمان كه مقرب او بود بپاى اضطرار از حصار اختيار الدين بيرون آمدند و مقاليد قلعه بنواب درگاه پادشاه و الاجناب سپرده ايشان نيز رخت بعالم آخرت بردند و درين اثنا يكى از مخصوصان ميرزا علاء الدوله پيش ميرزا بابر آمده عرض كرد كه جناب شهريارى بنزديك شهر رسيده و در دامن كوه كازرگاه از نظر من غايب شد جمعى از ملازمان آستان سلطنتآشيان فى الحال بتفحص مشغول گشتند و ميرزا علاء الدوله را از وثاق اسكندر بيك بيرون كشيده حسب الحكم ببعضى از اهل اعتماد سپردند و در سنه 855 ميرزا ابو القاسم بابر بنابر دغدغهء كه از طرف ميرزا سلطانمحمد داشت بعزم قشلاق استرآباد رايت عزيمت برافراشت و چون بسلطان ميدان رسيد عنان كميت جهاننورد بصوب بسطام معطوف ساخت و روزىچند در آن مقام رحل اقامت انداخت گفتار در بيان محاربه ميرزا سلطان محمد و ميرزا ابو القاسم بابر در منزل چناران كرت ثانى و از پاى درآمدن آن سرو رياض كامرانى بصرصر قضا و قدر جناب سبحانى در ش ؟ ؟ ؟ ور سنه خمس و خمسين و ثمانمائه ميرزا سلطانمحمد بن ميرزا بايسنقر كرت ديگر لشگرى پر تهور از ولايات فارس و عراق فراهم كشيده بعزم تسخير خراسان و رزم برادر عاليشان عنان يكران منعطف گردانيد و ميرزا ابو القاسم بابر در ولايت بسطام اين خبر شنوده جناب شيخ الاسلام خواجه مولانا را كه در آنولا بواسطه استيلاء ميرزا سلطان ابو سعيد از ماوراء النهر آمده بود برسم رسالت نزد ميرزا محمد فرستاد و التماس صلح فرمود